تبلیغات
 ساعت سیزده



انتشار
پرونده‌ای برای انجمن قلم ایران در مجله «پنجره»، اگرچه به گفته دوستان، جذاب و خواندنی از آب درآمد، اما حرف و حدیث‌های فراوانی را در پی داشت. قبل از آنکه مجله از چاپ خارج بشود، اعضای تحریریه گفته بودند که اظهار نظرهایی درباره مدیریت محمدرضا سرشار و رضا امیرخانی، دو رئیس هیأت مدیره انجمن قلم، واکنش این دو نفر را به دنبال دارد، اما من که آقای سرشار را مخیر به انتخاب گفت‌وگو درباره جایزه کتاب فصل یا انجمن قلم کرده بودم، و او دکتر ولایتی و خانم تجار را برای مصاحبه پیشنهاد کرده بود، نقصی در کار نمی‌دیدم. از طرفی، رضا امیرخانی میلی به مشارکت در این کار نداشت و امیرحسین انبارداران و مریم صباغ‌زاده ایرانی مایل بودند در مقابل راضیه تجار و سمیرا اصلان‌پور ـ که مدافع سرشار بودند ـ از عملکرد امیرخانی جوان در دوره مسئولیتش سخن بگویند. برقراری این موازنه، هرچند «پنجره» را از جانب‌داری یکی از دو جریان انجمن قلم دور نگاه داشت، اما صراحت بیان در گفت‌وگوها موجب شد تا اتفاقات 10 ساله انجمن قلم در شرایطی کاملاً روشن بازگو شود.
این پرونده 10 صفحه‌ای با گفته‌ها و نوشته‌هایی از این چهار نفر و گزارش‌ها و یادداشت‌های دیگر در شماره 49 پنجره چاپ شد و مطابق پیش‌بینی‌ها، بازخوردهایی را به من و مجله منعکس کرد که جذاب‌ترین بخش ماجرا، عکس‌العمل محمدرضا سرشار و رضا امیرخانی، دو سوی مناقشه بود.
سرشار که نخستین مدیر فرهنگی من در سال 1372 (در مجله سوره نوجوانان) بوده است، پس از آنکه به حسن نیت ما در گروه ادبیات مجله صحه گذاشت، ورود به مسائل جزیی و کم‌اهمیت را کاری کم‌ارزش تلقی کرد و البته 15 صفحه جوابیه نوشت که بعدها آن را به نصف تقلیل داد. (این جوابیه در شماره 51 پنجره درج می‌شود.)
از آن سو، رضا امیرخانی ـ که سابقه دوستی‌مان به فوتبال در زمین کیهان بچه‌ها برمی‌گردد و چند سفر فرهنگی را باهم تجربه کرده‌ایم ـ از انتشار برخی مطالب درباره خود ابراز ناخشنودی کرد، اما پذیرفت که گفت‌وگو باید همینطور گرم و پرچالش باشد. بنابراین، بدون آنکه از این پرونده دلخور باشد، مرا نصیحت کرد که وارد همان بازی‌ای نشوم که او را سال‌ها خسته کرده و در موقعیت‌های گوناگون آزارش داده است.
این پند او، یک بار دیگر مخاطرات نقد و وارد شدن به عرصه‌های قدرت در حوزه‌های فرهنگی را یادآوری می‌کند؛ اندرزی که بوی تهدید و ارعاب  ـ نه از جانب امیرخانی ـ به مشام می‌رساند و به ما می‌گوید که وارد بازی بزرگ‌ترها نشویم و اجازه بدهیم روزنامه‌نگاری ما همجنان نقش ضبط صوت را بازی کند و مداهنه کند و اهل نقد و چالش نباشد و سکوت کند تا سرش سلامت باشد!

نوشته‌های
رضا امیرخانی درباره پرونده پنجره
جوابیه محمدرضا سرشار


طبقه بندی: یادداشت‌ها، 
نوشته شده در دوشنبه 21 تیر 1389 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


نه، اینها را برای تو نمی‌نویسم؛ تویی كه به رویم چنگ می‌كشی، به امیدی كه ابرو در هم بكشم و تلخ نگاهت كنم و تو گمان كنی مرا تا نیمی از جاده شكست همراهی كرده‌ای و برگشته‌ای و از دور خندیده‌ای و من گریه كرده‌ام از این همه جفاپیشگی تو و خسته‌جانی خودم.

نه، اینها را برای آن تنهای خسته‌ای می‌نویسم كه رمق در نگاهش نیست، اما دلبسته سلامی صادقانه و كلامی مهربانانه است. دنبال آن عشقی نیست كه تو همیشه از آن گفته‌ای و راه اجبار و اختیار را توأمان پیش پایم گذاشته‌ای.

برای تو نمی‌نویسم اینها را كه باز به رویم چنگ بكشی و بایستی كه پنجه در پنجه شویم و باز شاید از این منازعه ره مقصود پیش گیری.

چنگ بكش كه آنچه تو خواهی جز با این مرام، میسور نیست.



طبقه بندی: آزاد، 
نوشته شده در پنجشنبه 10 تیر 1389 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


چند ماه قبل دیده بودمش که روی سینه‌اش یک کاغذ کوچک پرس شده آویزان بود. یحتمل اسم و فامیلش بود با شماره تلفن خانه‌شان؛ که اگر جایی گم و گور شد، یکی زنگ بزند و بروند پیدایش کنند و برگردانند خانه‌اش.
شکم فربه و قد کوتاهی داشت، لباس خاکی تنش بود و کلاه سربازی روی سر نه چندان کم مویش، جفت و جور شده بود. یادم هست آن روز اسم و فامیلش را نخواندم. چه مهم بود که اسمش چی باشد؟ اما بعدها که می‌دیدم هر راننده تاکسی و خطی به او می‌رسد، احوالش را با اسم «آ مش تقی» می‌پرسد، فهمیدم لابد باید اسمش تقی باشد. تا همین امروز که اوضاع و احوال چهارراه به هم خورده بود و ماشین‌ها توی هم می‌لولیدند و می‌خواستند از آن گره کور خلاص شوند، نمی‌دانستم اسمش این نیست.
آ مش تقی با آن دندان‌های بی‌نظم، عینک درشت و کلاه سربازی، هر روز عصر ـ که چهارراه پاتوق افسرهای جوان می‌شد ـ به بعضی‌ها ایست می‌داد، بعضی‌ها را راه می‌داد و نظم را با همان عقل ناقصش برقرار می‌کرد. این اواخر هم یاد گرفته بود چطوری کلید چراغ راهنما را بزند و رنگ سبز را بدهد به یک طرف و رنگ قرمز را بدهد به طرف دیگر؛ طوری که چهارراه با آن بزرگی و رفت و آمد، هیچ وقت رنگ راهبندان به خود نبیند.
آ مش تقی خیلی در کارش جدی بود. یک دسته قبض جریمه قلابی، معلوم نیست کی برایش درست کرده بود و داده بود دستش، که راه به راه، راننده‌ها و موتورسوارها را جریمه می‌کرد. حالا بماند که کسی به حرف آ مش تقی ـ که حالا پلیس اول چهارراه شده بود ـ گوش نمی‌کرد. طفلی مسخره و ملعبه همه بود، اما ککش نمی‌گزید. قبض جریمه را می‌نوشت، می‌داد دست آدم متخلف و اشاره می‌کرد سوار ماشین یا موتورش بشود و برود پی کارش.
این اواخر، عینکش را بند انداخته بود و قیافه عاقلانه‌تری پیدا کرده بود. کفش‌هایش واکس زده و رفتارش جدی‌تر شده بود. انگار شوخی شوخی داشت توی راهنمایی و رانندگی استخدام می‌شد و عن قریب، یک موتور درست و درمان از آن «بی‌ام‌و» هایش می‌دادند دستش که برود کروکی تصادف بکشد یا جدی جدی مردم را جریمه کند.
این اواخر، کاغذ روی سینه‌اش را نمی‌دیدم، وگرنه حتماً یادم می‌ماند اسم واقعی‌اش آ مش تقی نبوده و این راننده تاکسی‌ها و خطی‌ها برای خنده این اسم را گذاشته‌اند روی طفلکی ـ که مونگول می‌زد.
عصری که چهارراه پر از تاکسی و اتوبوس و موتورسیکلت بود و چراغ‌های راهنمایی خاموش بودند، همه آدم‌هایی که هر روز از آن محل می‌گذشتند، دنبال آ مش تقی می‌گشتند. افسرهای جوان از پس این همه ماشین برنمی‌آمدند و صدای بوق، لحظه‌ای قطع نمی‌شد. هرکس می‌خواست راه بگیرد و از آن چهارراه گره خورده در برود. راننده‌ها باهم گلاویز شده بودند و دائم به هم ناسزا می‌گفتند.
از آ مش تقی ـ که هر روز این چراغ‌ها را طوری تنظیم می‌کرد که کسی در چهارراه گیر نکند ـ خبری نبود. چراغ‌ها خاموش بود و همچنان فحش و فریاد راننده‌ها بود که به گوش می‌رسید. دود و گرما همه را کلافه کرده بود. معلوم نبود کی می‌شود از دست این راهبندان لعنتی فرار کرد. فرعی و کوچه‌ای هم آن نزدیکی‌ها نبود که بشود از آنجا راهی پیدا کرد.
چهارراه، حالا نه به یک آ مش تقی که به یک لشکر پلیس زبده و کارکشته نیاز داشت تا گره کورش باز شود، اما همان دو ـ سه افسر جوان، سردرگم و عبوس از پس آن همه راننده عصبی و یک دنده برنمی‌آمدند.
تا اینکه همه، آ مش تقی را دیدند که با یک دسته قبض جریمه از رکاب اتوبوس شرکت واحد پایین پرید و فوری رفت سروقت راننده‌هایی که از خط وسط خیابان تجاوز کرده بودند. شماره ماشین‌ها را برداشت و با مداد دو سر تراشیده‌اش روی کاغذهای منگنه شده، کج و معوج نوشت و داد دست راننده‌های متخلف.
کم‌تر از یک ربع بعد، چراغ راهنما روشن و چهارراه خلوت شده بود. افسران جوان با خشم آ مش تقی را نگاه می‌کردند. یکی‌شان که بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، عاقبت نتوانست خودش را نگه دارد و داد کشید سر آ مش تقی: «کی گفته کلید صفحه کنترل چهارراه رو برداری ببری خونه‌تون احمق؟!»
پلیس فربه‌ای که مونگول می‌زد، مداد و کاغذش را درآورد و اسم افسر جوان را از روی اتیکت یونیفرمش نگاه کرد. بعد، طوری که انگار دارد نقاشی آن نوشته‌ها را می‌کشد، چند تا خط کج و کوله کشید کنار هم.

ـــــــــــــــــــــ كاملاً بی‌ربط به متن بالا!

معمولاً در جی میل با نشانی 1350hm@gmail.com آنلاین هستم. خوشحال می‌شوم آنجا ببینمتان.



طبقه بندی: خرده داستان‌ها، 
نوشته شده در یکشنبه 6 تیر 1389 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


چگونه تنهایی‌ام را کشف می‌کنی؟ بو می‌کشی انگار و از این فاصله می‌فهمی که همه کارهایم را کرده‌ام و لم داده‌ام روی کاناپه و پهلوهایم از بس که خوابیده‌ام، درد می‌کنند. نمی‌دانم نوبت چه کاری است. از بی‌حوصلگی گاهی پنکه را روشن می‌کنم، گاهی خاموش. سر یخچال می‌روم. چیز قابل خوردنی نیست. جز شاید یک نوشیدنی خنک. پنجره را باز می‌کنم، بادی نمی‌آید. نسیمی نیست. دوباره می‌بندم. دکمه کولر را می‌زنم. صدای کلافه کننده‌ای می‌پیچد توی کانال. خاموشش می‌کنم. دوباره می‌آیم سر وقت پنکه. روی یک می‌گذارمش. خنک نمی‌شوم. ثابتش می‌کنم روی بدنم. روی دو می‌گذارم. روی سه. خاموش. کنترل تلویزیون را برمی‌دارم، روشنش می‌کنم. تمام کانال‌ها را مرور می‌کنم. همه‌شان عین هم‌اند. دوباره می‌روم پشت پنجره آشپزخانه. بازش می‌کنم. خانه پشتی را دید می‌زنم. زن فربه‌ای در اتاق آفتاب‌روی خانه‌شان، روی تخت فنری دراز به دراز خوابیده. گمانم پنجاه و چند را داشته باشد. نگاهم را می‌دزدم سمت حیاط همان خانه پشتی. جز یک درخت کچل، چیز دیگری نیست. پنجره را می‌بندم.

صدایی از گوشی تلفنم بلند می‌شود. پیام دارم. تنهایی‌ام را کشف کرده‌ای. بو کشیده‌ای انگار و از این فاصله فهمیده‌ای که بی‌حوصله‌ام و نه کتاب، آرامم می‌کند، نه موسیقی و نه ... چشمم به پیپ و کیسه توتون سفیدش می‌افتد، اما زن فربه روی تخت فنری دراز به دراز خوابیده و از بوی مانده توتون سوخته در محیط بسته هیچ خوشم نمی‌آید. دنبال جریان هوا می‌گردم. تو می‌دانی کجا هوا جریان دارد؟

 



طبقه بندی: آزاد، 
نوشته شده در شنبه 15 خرداد 1389 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()



بعد از آنكه سرانجام پس از هفت ماه تقلا، كتاب زندگی و كارنامه خیر مدرسه‌ساز، سیدعبدالله هاشمی، 22 اسفند گذشته در بندرعباس رونمایی شد، قرار است سومین كتاب من در حوزه زندگینامه‌نویسی برای مرحوم محمدعلی اسلامی، نوحه‌خوان پیشكسوت تهران روانه بازار نشر شود كه كارهای مقدماتی این كتاب انجام شده و تا سه ماه دیگر از چاپ خارج خواهد شد.
به خبر
خبرگزاری كتاب (ایبنا)
توجه كنید.


طبقه بندی: آزاد، 
نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت 1389 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


امسال به جای دسته‌گلی از طرف او، خودش آمد؛ با خنده‌ای مستانه ـ كه جز بیداری چیز دیگری از رنگ و رو نمی‌انداختش.



طبقه بندی: آزاد، 
نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


دوشنبه همین هفته، نشستی با عنوان «جایگاه زندگی‌نامه‌نویسی در ادبیات دینی» در سرای اهل قلم برگزار شد كه علی اكبر والایی، علی‌الله سلیمی و من درباره موضوع صحبت كردیم.
لینك اخبار این نشست در چند رسانه، می‌تواند برای خالی نبودن عریضه (منظور وبلاگ ساعت سیزده است) مفید باشد!
به زودی یادداشتی نیز در این باره منتشر خواهم كرد.

خبرگزاری كتاب

خبرگزاری فارس

باشگاه خبرنگاران جوان

خبرگزاری دانش‌آموزی پانا






طبقه بندی: آزاد، 
نوشته شده در چهارشنبه 16 دی 1388 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


امروز عصر حوالی ساعت 4 همان‌جایی خواهم بود كه همیشه می‌دیدمت. روی همان نیمكتی بنشین كه تخته‌هایش یكی در میان سبز و زرد است و كیفت را بگذار كنارت تا كسی هوس نكند بیاید آنجا بنشیند. هرچند می‌دانم از این كارها هیچ خوشت نمی‌آید و مثل همیشه می‌گویی كه باید به موقع برسم تا مجبور نباشی جایم را نگه‌ داری.
تا یكی ـ دو تا از آهنگ‌های مورد علاقه‌ات را گوش كنی، از راه می‌رسم؛ از همان سمتی كه باد جریان دارد و برگ زرد و بی‌حس و حال درختان تبریزی را به بازی می‌گیرد. همانطور كه داری ورودی پارك را تماشا می‌كنی، خواهی دید كه یك نفر از پشت نیمكت چشم‌هایت را می‌گیرد و تا تو برای كشف هویتش تقلا نكنی، دست‌هایش را از روی چشم‌هایت برنمی‌دارد.
می‌دانم از این شوخی‌های بی‌مزه تقریباً شهرستانی، آن هم جلوی این همه آدم هیچ خوشت نمی‌آید، اما من فقط دارم نشانه‌های آمدنم را می‌گویم!
حتماً از دلت در می‌آورم كه ناراحت نباشی. بعد، كیفت را برمی‌دارم می‌گذارم توی بغلت و جایش می‌نشینم. تو رویت را نمی‌گردانی سمت من و همانطور چشم در چشم باد،  رقص برگ‌های زرد را تماشا می‌كنی.
بلند می‌شوم و می‌روم سمت بوفه پارك تا چیزی برای خوردن بگیرم. حواسم به تو نیست كه مرا نگاه می‌كنی یا نه، اما وقتی برمی‌گردم، نیمكت چوبی با تخته‌های یكی در میان سبز و زرد خالی است. كیف مشكی روی شانه‌ات تاب می‌خورد و صدای پاشنه كفش‌هایت، موسیقی ملایم رقص برگ‌ها را تكمیل می‌كند.
دكمه Send را می‌زنم. پیام Please specify at least one recipient را نمی‌فهمم. دوباره امتحان می‌كنم. نمی‌شود. دست آخر دكمه پاور را می‌زنم، تكیه می‌دهم به پشتی صندلی و دست‌ها را پشت سر به هم می‌رسانم.


طبقه بندی: خرده داستان‌ها، 
نوشته شده در شنبه 2 آبان 1388 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()



            

عبارت شعری معروفی هست كه می‌گوید: «هر سخن كز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.» این جمله زمانی بر زبان جاری می‌شود كه متن دلنشین یا مطلب شفاهی دلپسندی خوانده یا شنیده باشیم. عمدتاً متون و بیاناتی كه از بن جان افراد بر زبان یا قلمشان جاری می‌شود، چنین واكنشی را در ما پدید می‌آورند و خاطرات خواندنی در شمار این گونه از مطالب هستند.
پدیده‌ها و رخدادهای بزرگ كه جمعیت زیادی از انسان‌ها را در شمول خود قرار می‌دهند، از نظرگاه افراد مختلفی روایت می‌شوند و فرهنگ، هنر و ادبیات را برای شناساندن خود در قالب‌های مختلف به خدمت می‌گیرند. گاهی پس از سال‌ها، مرور و بازخوانی تأملی یك جریان تاریخی با بهره‌گیری از خاطره، داستان، شعر، فیلم، عكس و ... امكان‌پذیر خواهد بود.
حادثه‌هایی مانند انقلاب اسلامی یا جنگ تحمیلی، بازتاب پردامنه‌ای در فرهنگ، ادبیات و هنر كشور ما داشت و نویسندگان، هنرمندان و پژوهشگران بسیاری با این دو رویداد به جامعه مخاطبان معرفی شدند كه سهم اهالی قلم، تقریباً بیش از سایرین بود.
در فاصله یك دهه پس از پایان جنگ، آثار ادبی حوزه دفاع مقدس با شكل‌گیری و قوام نهادهای فرهنگی از حمایت‌های بیش‌تری برخوردار شد و كارهای شایسته و قابل اعتنایی به دست مخاطبان رسید. محمدرضا بایرامی با عقاب‌های تپه شصت، احمد دهقان با سفر به گرای 270 درجه، مجید قیصری با سه دختر گلفروش، داوود امیریان با ایرج خسته‌ است، رحیم مخدومی با چه كسی ماشه را خواهد كشید، اكبر صحرایی با كانال مهتاب و ... جایی برای خود باز كردند.
اما به موازات ادبیات داستانی، خاطره هم در صحنه مكتوبات قد كشید و خودش را در مجلات و كتاب‌ها نشان داد. با وجودی كه این قالب در شمار انواع ادبی تعریف می‌شود، اما تا یك دهه پس از پایان جنگ، به جز «فرهنگ جبهه» كه بارها تجدید چاپ شده و مورد اقبال مخاطبان قرار گرفته بود، تقریباً آثار قابل اعتنایی انتشار نیافت.
ابتدای دهه 80 را شاید بتوان نقطه اوج انتشار خاطرات خواندنی دفاع مقدس دانست كه اغلب با ادبیات آمیخته شده بود. مجموعه كتاب‌های «نیمه پنهان ماه» كه روایتی دست اول از زندگی شخصی و خصوصی سرداران و فرماندهان دفاع مقدس از زبان همسران شهید بود، از این دست بود و مریم برادران، حبیبه جعفریان و ... این روایت‌ها را با ذوق داستانی خود درآمیختند.
اما حوزه هنری كه با
شكل‌گیری دفتر ادبیات و هنر مقاومت، چند ماه پس از فروكش كردن جنگ (آذرماه 1367) انتشار آثار دفاع مقدس را شروع كرده بود، از میانه‌های دهه 70 تلاش جدی‌تری را پی گرفت و آثار فاخری را در این حوزه منتشر كرد كه این تلاش در دو سال گذشته منتهی به انتشار آثار مشهوری مانند «دا» و «بابانظر» شده است.
«دا» كه مهرماه 87 منتشر شد، تنها در 8 ماه به چاپ پنجاه و پنجم رسید و اكنون خبر می‌رسد كه سوره مهر برای انتشار 400 چاپ (یعنی شمارگان یك میلیون نسخه) دورخیز كرده و تاكنون آن را به چاپ هشتاد و پنجم رسانده است.
«بابانظر» نیز كه روز اول مهر امسال، یعنی یك سال بعد از «دا» رونمایی شد، در كمتر از 20 روز توانست به
چاپ دوازدهم برسد كه این ركوردها در كشور، بی‌نظیر و استثنایی است. در حالی كه «سفر به گرای 270 درجه» به عنوان یكی از برجسته‌ترین آثار داستانی حوزه دفاع مقدس، توانسته حداكثر به چاپ دوازدهم برسد.
مسابقه تماشایی خاطرات دفاع مقدس با ادبیات جنگ به نفع خاطره‌ها در جریان است و تردیدها درباره شمارگان منتشر شده از «دا» یا «بابانظر» با هرگونه شائبه تیراژسازی، باز هم نخواهد توانست نتیجه این رقابت را تغییر دهد.
به ن
ظر می‌رسد كه نوشتن از جنگ، اگر با صناعت و خلاقیت همراه باشد، نوعی دست‌كاری در وقایع آن به شمار می‌رود و هرچند خواندنی و دلپسند باشد، باز هم اقبال خاطرات بكر دفاع مقدس را نخواهد یافت.
خاطره‌ها، علاوه بر این امتیاز، فرصت تولید آثار خلاق را در خود حفظ خواهند كرد و سال‌ها بعد، نویسندگان و فیلمسازان خواهند توانست از رویدادهای موجود در آنها بهترین استفاده‌ها را ببرند.

لینك مطلب در
خبرگزاری كتاب


طبقه بندی: یادداشت‌ها، 
نوشته شده در دوشنبه 20 مهر 1388 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


سمت راست كمرم می‌لرزد. نمی‌دانم چرا تازگی‌ها درد‌های عجیب و غریب می‌گیرم. همین صبحی كه ایستاده بودم جلوی دكه روزنامه‌فروشی و داشتم تیترهای صفحه اول روزنامه‌ها را نگاه می‌كردم، سرم تیر كشید. چند روز قبل هم كه داشتم خودم را در آینه نگاه می‌كردم، با خودم گفتم: «نیگا چقدر موهام سفید شده.»
البته انگار خیلی هم با خودم نگفته بودم. چون تو از توی اتاق خواب، همانطور كه داشتی جلوی یك آینه دیگر به ابروهات ور می‌رفتی، داد زدی: «دیگه داری پیر می‌شی. منتها خودت باور نمی‌كنی.»
من كه باور دارم. حداقل زمانی كه اپتومتر درمانگاه محله گفت كه یكی ـ دو سال بعد باید بروم پیشش و یك عینك هم برای پیرچشمی بگیرم، باورم شد كه كم كم دارم پا به سن می‌گذارم.
چند روز پیش از گزگز كف پا از خواب پریدم. قبل از آن، چند بار سرم گیج رفته بود و ....
حالا این چه دردی است كه سمت راست كمر آدم را می‌لرزاند. این دیگر نشانه چه درد و مرضی است؟ لابد به تو بگویم، خنده‌ات می‌گیرد و یك جمله كوتاه بارم می‌كنی. از آنها كه جواب ندارند.
یكی ـ دو بار دیگر سمت راست كمرم می‌لرزد تا برسم پشت در. دكمه زنگ را كه فشار می‌دهم، خیلی زود گوشی را برمی‌داری.
ـ بله.
ـ باز كن، منم.
ـ تو موبایل خریدی برای چی؟ده بار زنگ زدم بهت.
ـ اما ... نشنیدم. موبایلم روی ویبره بود.
همانطور كه دارم از پشت در با تو صحبت می‌كنم، گوشی را از كیف مخصوصش بیرون می‌آورم. علامت «تماس ناموفق» روی صفحه است. بازش می‌كنم. 5 بار زنگ زده و سمت راست كمرم را لرزانده است.


طبقه بندی: خرده داستان‌ها، 
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر 1388 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


یك قاب روشن در دل سیاهی دیوار، یك لامپ سفید، یك ساعت دیواری آرام‌گرد و حلقه گچ‌بری سقف در آن قاب، تصویر بی‌مفهوم و بی‌جاذبه‌ای به نظر می‌رسید كه نمی‌شد به آن دل بست.
روی تخت غلتی زد و سعی كرد سیم نازك هدفون را از زیر بازویش عبور دهد. نمی‌دانست با آن موسیقی و این تصویر گنگ و بی‌ربط، چه رابطه‌ای می‌تواند برقرار كند. شاید می‌شد شكلی از عقربه‌های ساعت پدید بیاید كه یادآور نشانه‌ای، چیزی باشد، اما جز اینكه دو عقربه روی هم می‌لغزیدند، اتفاق دیگری نمی‌افتاد.
یادش افتاد حوالی عصر، وقتی از پله‌های ایستگاه مترو بالا آمد و به خیابان رسید، درست كنار ورودی ایستگاه، دو جفت كفش دیده بود؛ یكی زنانه و یكی مردانه. هر دو روی سكویی جفت شده بودند و كسی كنارشان نبود. انگار دو نفر كفش‌هایشان را درآورده بودند و از آنجا پرواز كرده بودند! مسخره‌تر از این نمی‌شد فكر كرد. یعنی چیزی غیر از این به مغزش خطور نمی‌كرد.
از موسیقی ملایمی دل كند. گوشی‌ها را از گوشش بیرون آورد و روی تخت نشست. عقربه بزرگ اجازه داد كه عقربه كوچك نمایان شود. ثانیه‌شمار هم گویی كند حركت می‌كرد. آرام‌تر از اینكه اسم ساعت را بگذارند آرام‌گرد.
برخاست. لامپ را خاموش كرد. عقربه‌ها در تاریكی گم شدند و از ساعت، جز دایره‌های  ریز و تو پر شب‌نما چیزی نماند. برگشت سمت تخت. سیگاری گیراند و لحظه‌ای بعد، اتاق خواب پر از دود شد.
تخت، از غیر او خالی بود.


طبقه بندی: خرده داستان‌ها، 
نوشته شده در شنبه 11 مهر 1388 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


پارسال در همین ماه‌ها بود كه زندگینامه داستانی استاد محمد خطیبی‌زاده از چاپ بیرون آمد و ما را از شرمندگی «پدر بزرگ» درآورد. او، یكی از مشهورترین خیران مدرسه‌ساز هرمزگان و بل كه كشور است كه حتی پدر جاسك هم خوانده می‌شود. چون خطیبی‌زاده با همتی كه داشت، بچه‌ها را زیر درخت «كهور» جمع می‌كرد و درسشان می‌داد؛ انگشت‌ها قلم و شن‌های روان روستای «سورگلم» دفتر مشقشان می‌شد.
كتاب خطیبی‌زاده را در مدینه منوره تمام كردم و با اینكه یك كار سفارشی بود، اما بد از آب در نیامد و انتشارات سوره مهر هم انصافا در گرافیك و چاپ كتاب سنگ تمام گذاشت.
همزمان، كیوان امجدیان زندگینامه سیدعبدالله هاشمی، یكی دیگر از خیران مدرسه‌ساز هرمزگان را دست گرفته بود كه گرفتاری‌های متعدد اجازه نداد كار به پایان برسد. چند روز پیش قرار شد بخش‌های انجام نشده این كتاب را من بنویسم و در این فرصت، مجالی پیدا نكرده‌ام كه از امجدیان اجازه بگیرم. الحق و الانصاف، خلاصه‌ای از مطالب او را كه خواندم، روان و جذاب بود، اما به نظر مختصر و كوتاه می‌آمد.
امشب عازم بندرعباس هستم. قرار است یكی ـ دو روز با سیدعبدالله هاشمی در روستاهای هرمزگان گردش كنیم و باهم گپ بزنیم. امیدوارم این یكی، كار قابلی از آب در بیاید. به خصوص اینكه پای كیوان امجدیان در میان است و ممكن است موجب رنجش او شده باشم.
خبر انتشار این كتاب را در ایبنا ببینید.


طبقه بندی: آزاد، 
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد 1388 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


تو اولین كسی نیستی كه پشت سرم سوارت كرده‌ام؛ آخرینشان هم نخواهی بود. اتفاقاً همه از توی آینه موتور، چنان نگاهم كرده‌اند كه گویی داریم باهم به تفریح و گردش می‌رویم. بعضی‌ها هم مثل تو دائم سرشان را این طرف و آن طرف چرخانده‌اند و دنیا را حسابی سیاحت كرده‌اند.
اغلب مواقع كه مثل امروز كسی را پشت موتور سوار كرده‌ام، بعضی‌ها از ما سبقت گرفته‌اند و یك پوزخند نثارمان كرده‌اند؛ طوری كه حسابی كفرم درآمده و خواسته‌ام گاز بدهم تا برسم به آنها و چند تا فحش حواله‌شان كنم، اما این موتور لعنتی، جان كافی برای سرعت گرفتن ندارد. غیر از این، همیشه كسانی كه مثل تو پشتم نشسته بوده‌اند، آنقدر بی‌خیال و خونسرد بوده‌اند كه دلیلی برای جواب دادن به نگاه‌های تمسخر‌آمیز دیگران نداشته‌ام. قبول كرده‌ام كه اگر یكی مثل تو با آن ریخت خنده‌دار را پشتم سوار كرده‌ام، خب این جور نگاه‌ها را هم باید به جان بخرم و حتی خودم یك لبخند روانه چشم‌هایشان كنم كه یعنی این هم یك جور زندگی است!
سرت را بگیر آنطرف! به اینكه چیزی مالیده شود پشت گردنم، حساسم. بدم می‌آید. چندشم می‌شود. می‌دانم این كارها را می‌كنی تا از توی آینه گرد موتور تو را ورانداز كنم و نگاهمان گره بخورد توی هم. این كار را می‌كنم. عین همیشه كه یك نفر مثل تو را پشتم سوار می‌كنم و نفس‌هایش را پشت گردنم حس می‌كنم.
به مقصد رسیده‌ایم. باید پیاده شویم. اول من. تو همینجا بنشین تا من پیاده شوم، بعد تو بیایی پایین. حرص بیخود نخور. الآن تو هم پیاده می‌شوی. خیلی‌ها منتظر تو هستند؛ بیشتر از آنكه انتظار مرا بكشند و از همه بدتر، آن آقاست كه خیلی آشناست و همیشه از كسانی كه پشت سر من سوار می‌شوند، استقبال گرمی به عمل می‌آورد! همان آقایی كه چاقو دستش است و من شرمنده‌ام كه تو را آورده‌ام به جایی كه قرار است قربانی‌ات كنند. جناب گوسفند! باز هم شرمنده‌ام. موتورسواری خوبی بود اما!


طبقه بندی: خرده داستان‌ها، 
نوشته شده در جمعه 2 مرداد 1388 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ()


 

  حمیدرضا داداشی                     محمدرضا بایرامی

--------------------------------------------

حمیدرضا داداشی در شمار نویسندگانی است كه تاكنون 7 عنوان كتاب از او به پیشخوان كتابفروشی‌ها رسیده است، اما او كه از ابتدای دهه 70 در حال نوشتن داستان بوده، پس از این سال‌ها به شهرت درخوری دست نیافته است. چون او به هیچ یك از جریان‌های ادبی كشور وابسته نبوده و خودش را به هیچ نویسنده بالادست خود نبسته است.

طبیعی است كه در شرایط فرهنگی امروز كشور، پیش گرفتن چنین رویه‌ای نمی‌تواند منجر به اقبال شایسته‌ای شود و نتیجه آن است كه او، اینك در كنار نوشتن، دبیری یكی از بخش‌های خبرگزاری كتاب ایران را نیز عهده‌دار است و ناگزیر، معاش خود را به همین كارهای تقریباً بی‌مقدار بسته است.

این مقدمه را نوشتم كه شباهت‌های او را با آثار و داستان‌های محمدرضا بایرامی و مقایسه جایگاه این دو نویسنده بیان كنم. اخیراً «همسفران» را ‌خواندم و یادداشت كوتاهی پیش از این پست در وبلاگم گذاشتم. بایرامی كه «عقاب‌های تپه 60» و «پل معلق» از برجسته‌ترین و پرفروش‌ترین نوشته‌های اوست، كارهای خود را به ناشران بهتری می‌دهد، حضور در بهترین تیم‌های داوری جشنواره‌ها را می‌پذیرد و به مدد همین فعالیت و حضور، جوایز و تشویق‌های بیشتری را هم به خود اختصاص می‌دهد.

داداشی در انتخاب فضای داستانی، دیالوگ‌نویسی برای شخصیت‌ها و پردازش آنها دوشادوش بایرامی است و حتی وقتی برشی از رمان «سهم گنجشك‌ها» (در دست تألیف) را می‌خوانم، متوجه می‌شوم كه او در سه پارامتر یاد شده، به مراتب موفق‌تر از بایرامی است. همسفران، دیالوگ‌های غیرواقعی و فلسفی را به افراد ساده و معمولی جامعه روستایی نسبت می‌دهد، اما شخصیت‌های داستانی داداشی، ساده و ناپیراسته حرف می‌زنند و نویسنده برای عمیق شدن داستانش، شخصیت‌ها را به بیان جملات طولانی، پندآمیز و ملال‌آور وادار نمی‌كند.

عزیزخانم، مهمانان بحیرا، با تو می‌مانم، بانوی صبر و عبادت، لحظه جدایی، مرا پند دهید (پنج اثر آخر درباره اهل بیت است) و پشت دیوار مدرسه (منتشر شده در سال 88) از كتاب‌های حمیدرضا داداشی است.

 

پس‌نوشت: نظر به تذكر خوانندگان، تیتر مطلب از «مقایسه دو نویسنده» تغییر كرد تا این مطلب، ناظر بر بررسی دو اثر از دو نویسنده باشد و كارنامه بایرامی با سوابق داداشی مورد نقد قرار نگرفته باشد.



طبقه بندی: یادداشت‌ها، 
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد 1388 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ـ محدود ()


 

 

 درباره «همسفران» نوشته محمدرضا بایرامی

یكی از تازه‌ترین رمان‌های منتشر شده فارسی، رمان همسفران نوشته محمدرضا بایرامی است كه كتاب نیستان آن را روانه بازار نشر كرده است.

داستان همسفران در یكی از روستاهای اطراف اردبیل می‌گذرد و مثل بسیاری از داستان‌های بایرامی، گرگ یكی از بازیگران اثرگذار رمان است. اینجا، گرگی خیره و ژولیده كه حیوانی هوشمند به نظر می‌رسد، از نخستین فصل رمان معرفی می‌شود و سپس، همانند نویسنده، فضای داستان را تا ورود به عرصه آن زیر نظر می‌گیرد و عاقبت، ضربه اصلی را به یكی از روستائیان وارد می‌كند.

گرگ گرسنه به روستا حمله‌ور می‌شود و گوسفندان یكی از اهالی به نام «صفر» را از پای در می‌آورد، اما صفر پس از به دام انداختن گرگ خاكستری كه در آغل گوسفندانش اسیر شده، با بستن زنگوله شتری به گردن گرگ، این حیوان مهاجم را آزاد می‌كند و حوادث و اتفاقات بعدی رمان، یكی پس از دیگری مرور می‌شود.

همسفران در 46 فصل كوتاه پیگیری می‌شود و نویسنده در 10 فصل ابتدایی رمان خود، مخاطب را صرفا با محیط طبیعی روستا، شخصیت‌های رمان و زمینه‌های بروز حادثه اصلی آشنا می‌كند.

این كتاب، پنجمین اثر از متون فاخری است كه كتاب نیستان منتشر كرده و طرح روی جلد آن، همانند 4 كتاب قبلی، تصویری از نویسنده است.

بایرامی در این كتاب، بازیگران داستانش را به شكل منطقی معرفی می‌كند تا در نظرگاه مخاطب، شخصیت‌ها از هم تمیز داده شوند، اما رخدادهای داستان با فضاسازی ناهمگون به شیوه‌ای نامعقول جلو می‌رود و به جای جلب مخاطب، رغبت خواننده را برای پیگیری ادامه داستان از بین می‌برد. روستا در نهایت عقب‌ماندگی است و مردم، همچنان از ابزارها و روش‌های كهنه و ناكارآمد برای زندگی بهره می‌گیرند. حتی آسیاب ده هم در حال آرد كردن گندم اهالی است، آن وقت از دكل تلفن همراه در ارتفاعات روستا می‌خوانیم و سپس از ایجاد هتل‌ها و فضاهای گردشگری در شهر سرعین.

اینكه چنین اثری از بایرامی در شمار «متون فاخر» كتاب نیستان به چاپ می‌رسد در نوع خود جالب است. دست كم، به دلیل اهمال جدی در ویراست و نسخه‌خوانی قبل از چاپ ـ‌ كه البته به گردن نویسنده نیست ـ نمی‌شود این اثر را با این عنوان به مخاطب عرضه كرد.

در یك كلام، نه رمان بایرامی (با توجه به كارهای قبلی او) اثر قابل اعتنایی است و نه شتابزدگی در انتشار و رسیدن به بیست و دومین نمایشگاه كتاب تهران اجازه می‌دهد كه كوتاهی ناشر در چاپ پراشكال كتاب را نادیده بگیریم.

به زودی یادداشت مفصل‌تری درباره این كتاب خواهم نوشت.



طبقه بندی: یادداشت‌ها، 
نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد 1388 توسط حمید محمدی محمدی | نظرات ـ محدود ()


(تعداد کل صفحات:2)      1   2